تبلیغات
وَیران - غزل: شب زلف

(زبان خانه هستی ماست).

غزل: شب زلف

تاریخ:یازدهم دی 94-12:25

گر دهد دستی که زلفت را شبی مهمان کنم     من تمام کــــفر را پیـــش رخـــت ایمان کنم

گر شب من چون خیالت تا سحر روشن شود    روزهـای بی تو بـــودن را شبی جبران کنم

ماه را گویم  که تا آن شب نیــاید آســــمان      تا تـمنـای دلم را پیــــش تو آن ســـــان کنم

می‌دهم خورشید را آن صبح فرمان سکوت    تا شوم سیر از نگاهت، مرگ خود آسان کنم

گر نخواهد بود بین ما در آن شب ساغری     ساغر از دستم بسازم ساقی از چشمان کنم

 جعد مُشکینت اگر اندازدم در چین خــود       گـو بیاندازم به چین تا زلف تو درمان کنم

این همه جانی که دادم یک دمی جامـــم بـده       آن چــنان مـــــستم نما تا تــرک ایـن و آن کنم

همچو مو در گردنم آویـز با صــدها گـره      پیچ و تابم ده چنان تا ترک آن ایـمان کــنم




داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 
جواد نظمی تیل
بیست و هفتم اسفند 94 09:09
چون وجود نازنینت از دیار نازهاست
پس بگوای بلبل خوشگو که درآن رازهاست


دکترجان لذت بردم زنده باد
دوم بهمن 94 21:36
سلام. خیلی زیباست، خیلی استاد.
اسماعیل شاهی- زبانشناسی رشت
چهاردهم دی 94 23:01
عالی بود استاد.
دوازدهم دی 94 10:08
یادآور این غزل حافظ است:
زلف تو مرا عمر درازست ولی نیست
در دست سرمویی از آن درازم
النا
یازدهم دی 94 16:37
میدهم خورشید را آن روز فرمان سکوت،بسیار زیبا بود استاد،و بسیار متفاوت